پس کوچه ها
.............ای کاش قلب ها در چهره ها بودند............. 
نويسندگان

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت


 

دختری بود نابینا

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس **** گاه تو خواهم شد »

 ***

و چنین شد که آمد آن روزی

که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

 ***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

 ***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 ***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت:

پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ماجراجوی پنهان ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من یک ماجراجو هستم، اما نه از آنهایی که برای اثبات شجاعتشان زندگی را به بازی می گیرند. من به دنبال مرگ نمی گردم، اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد. پس شاید این خداحافظی من باشد ... گهگاه از این فرمانده کوچک یاد کنید...
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed

کد آهنگ

نیت کنید و اشاره فرمایید

.





دریافت کد عکس تصادفی
عکس


قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو