صفحه شطرنج

صفحه شطرنج

 در صفحه ی شطرنج به خود شاه ندیدم

از دیدن آن رخ که ز من برد بریدم

بی سر شده سرباز سپاهان اما

این مهره ی آخر شده را خوب کشیدم

این قصه همان رنگ سفید است و سیاهی

من قلعه به اندازه ی یک مشت خریدم

در صفحه وزیرت به همه باخت ولی من

با خنده ی اسبت به دلم زهر چشیدم

هر مهره در این صفحه شطرنج اسیر است

فریاد از آن فیل که می تاخت شنیدم

تا حکم، به این بازی من مات بریدند

با حلقه ی دستان تو از خواب پریدم

بنگر که هوای این دلم بی حالی است

این کلبه ز افکار سرم پوشالی است

در کوچه ی بن بست زمان بنویسید

این کنده ی پوسیده ی تن توخالی است.

/ 1 نظر / 25 بازدید